سلام سلام

عیـــــــــــــــــــــــــــدتون مبارکــــــــــــــــــــــــــــــ   

اگر امشب هلال ماه شوال دیده شه..ماه رمضان هم تموم میشه...امسال چیکار کردی....؟   

 

الهی تا تهش دنیا بهار باشه

از اول تآخرش دل بیقرار باشه

الهی هرچه دلتنگی بشه پرپر

نصیب هر دلی دیدار یار باشه

الهی مهربونی رسم دنیا شه

تموم غصه ها تو نقطه ای جا شه

پرستو پر بگیره تا دل عاشق

ستاره هم قسم با ماه زیبا شه

الهی ناز نیلوفر نره از یاد

نره از یاد و خاطر قصه فرهاد

پریشونی نیاد بنشینه تو سینه

بجز اندوه و ماتم هرچه باداباد

الهی  سینه ها از ابر غم واشه

تمام آسمون همرنگ دریا شه

الهی هر چه دیروزه نیاد هرگز

همه امروزمون از جنس فردا شه

 

"محسن"

دوستای خوبم امیدوارم امروز و همه ی روزهاتون عید باشه

این شعر بالا سروده ی دوست خوب وبلاگ نویسمون محسن عزیزه

من خیلی شعراشون رو دوست دارم به شما هم توصیه میکنم حتما سری به وبلاگش بزنین

اینم لینک وبلاگ آقا محسن...اسم وبلاگشون هست محسن و زمانه...

www.nasreenteam.blogfa.com

عیدتون مبارک دوستای مهربونم

ببخشین اون دختره تو عکس بالا بی ریخته ولی به جاش ماهش قشنگه...

تازشم...رفته اسمون پله پله.....خوش به حالش...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٩ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهه شرقی نظرات ()

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۸ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط الهه شرقی نظرات ()

او تمام مدت همین حرف را می زند
سر به شانه ی خسته ام می ساید

قلبش را پیشکش می کند به ستاره های چشمانم
و اهسته با عشق می گوید
دوستت دارم

اه من همیشه حقیقت را در حرف هایش گم می کنم
و شانه هایم ناگاه تهی می شوند
وقتی که شانه هایش تکیه گاه دگری است
و او باز اهسته می گوید
دوستت دارم

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۸ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط الهه شرقی نظرات ()

تو دور می شوی


و انگار ابرها ستاره ام را می چینند


و تک شقایقم در مرداب می میرد


و حال در بطن این لحظه های سرد


سبد های سیب پر از خالی است


ومن اهسته زیر سایه ی درخت ها تب می کنم


و در اغتشاش توهم برگ ها هذیان می گویم


اه تو هرکجا هستی سری به خواب من بزن


وببین که هنوز بی شقایق..بی ستاره

 

در چشم سیب ها رنگ می بازم...

 

دوستای عزیزم...متاسفانه اسم شاعر این اشعار رو نمیدونم وگرنه حتما مینوشتم زیرش...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٥ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ توسط الهه شرقی نظرات ()

 

 

 

فقط در حد یک لبخند لبت رو قسمت من کن
 اگه خورشید من نیستی بیا و شمع روشن کن
 
تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم باش
 کنار چشمهء رویا یه لحظه خواب شریکم باش
 
غزل خوانم نباش اما به حرفی ساده شادم کن
 اگه دیدی منو بشناس نمی گم ... که یادم کن

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٥ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ توسط الهه شرقی نظرات ()

سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
سلام ای شب معصوم



میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد



چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود
، و من در آینه میدیدش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم
.انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت میدانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به ان زن کوچک بر خوردم
که چشمهایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهایش میرفت
گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر میبرد



آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

***

زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشد



من از کجا میآیم ؟
من از کجا میآیم ؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم

***

پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب ناامید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی



جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک
در ایستگاه های وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
واین صدای سوت های توقف
در لحظه ای که باید ،باید ، باید
مردی به زیر چرخ های زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد....


من از کجا میآیم؟


به مادرم گفتم :"دیگر تمام شد."
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."


سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنیم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند


ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی میبارد


شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

 

قسمتی از مجموعه ی بلند "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" سروده ی فروغ عزیز

میخواستم خلاصه تر کنم...

ولی من خیلی این منظومه رو دوست دارم

وقتی دقیق میخونی قلبت درد میگیره...

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٤ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط الهه شرقی نظرات ()

 

شوق کودکیم در بدست آوردن آب نباتی چوبی

 

و بهترین طعم زندگیم در طعم ملس آن

افسوس که در گذر زمان

شوق و طعم زندگیم را

به ناچیز بهایی،معاوضه کردم

اندیشه و فهم بزرگ شدن

آدم را پیر میکند

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط الهه شرقی نظرات ()

میان این همه شعر ، این یکی برای خودم
برای آخرغمگین
ِ ماجرای خودم
سرم غروب به بالای دار خواهد رفت
خدا کند که ببخشد مرا خدای خودم
یکی شدیم و افسوس
، آخرش این شد
که اشتباه بگیرم تو را به جای خودم
تو بی گناه اسیری ، بگو به قاضی شهر
بگو اضافه کند روی جرم های خودم
به چشمهات چه پاسخ دهم
، نمیدانم
و سالهاست که ماندم در این چرای خودم
زیاد وقت ندارم
، برو ، خدا حافظ
غروب شد و رسیدم به انتهای خودم

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط الهه شرقی نظرات ()

 

بنشین، مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است

بگذار تا سپیده بخندد به روی ما

بنشین، ببین که دختر خورشید "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما

***

بنشین، مرو، هنوز به کامت ندیده ایم

بنشین، مرو، هنوز کلامی نگفته ایم

بنشین، مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است

بنشین، که با خیال تو شب ها نخفته ایم

***

بنشین، مرو، که در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش

یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست

***

بنشین، مرو، حکایت "وقت دگر" مگوی

شاید نماند فرصت دیدار دیگری

آخر، تو نیز با منت از عشق گفتگوست

غیر از ملال و رنج از این در چه می بری؟

***

بنشین، مرو، صفای تمنای من ببین

امشب، چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشین، مرو، مرو که نه هنگام رفتن است!...

***

اینک، تو رفته ای و من از راه های دور

می بینمت به بستر خود برده ای پناه!

می بینمت - نخفته - بر آن پرنیان سرد

می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ

خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز

یاد منت نشسته برابر - پریده رنگ -

با خویشن به خلوت دل میکنی ستیز

 

"فریدون مشیری"

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط الهه شرقی نظرات ()

به چشمان پریرویان این شهر

به صد امید می بستم نگاهی

مگر یک تن از این ناآشنایان

مرا بخشد به شهر عشق راهی

 

به هر چشمی به امیدی که این اوست

نگاه بی قرارم خیره می ماند

یکی هم، زینهمه نازآفرینان

امیدم را به چشمانم نمی خواند

 

غریبی بودم و گم کرده راهی

مرا با خود به هر سویی کشاندند

شنیدم بارها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند

 

ولی من، چشم امیدم نمی خفت

که مرغی آشیان گم کرده بودم

زهر بام و دری سر می کشیدم

به هر بوم و بری پر می گشودم

 

امید خسته ام از پای ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز

رسیدم عاقبت آن جا که او بود

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"

ز خود بیگانه، از هستی رمیده

از این بی درد مردم، رو نهفته

شرنگ ناامیدی ها چشیده

 

دل از بی همزبانی ها فسرده

تن از نامهربانی ها فسرده

ز حسرت پای در دامن کشیده

به خلوت سر به زیر بال برده

دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بی زبانی را گشودند

سکوت جاودانی را شکستند

 

مپرسید، ای سبکباران! مپرسید

که این دیوانه ی از خود به در کیست؟

چه گویم! از که گویم! با که گویم!

که این دیوانه را از خود خبر نیست

 

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه

به دریایی درافتد بیکرانه

لبی، از قطره آبی تر نکرده

خورد از موج وحشی تازیانه

 

مپرسید، ای سبکباران مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید

 

"فریدون مشیری"

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط الهه شرقی نظرات ()
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

tooot

tooot

http://tooot.persianblog.ir

توت فرنگی های وحشی

توت فرنگی های وحشی

توت فرنگی های وحشی

عشق در مصیبت بزرگتر و با شکوه تر می شود

توت فرنگی های وحشی

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog